خزانی
برگهای سرخ و زرد قصه ام می ریزد
از طاق شبستانت
درخت سبز باران دیده ی باغ حضورم می چمد
در باغ چشمانت
هوا سرد است و دستان دلم می لرزد
از سوز زمستانت
و اینجا آخرین برگ سفر از راه می افتد
و در خود می خزد مرد غزلگوی خیابانت
-
خزانی
لحظه ها مردند و مشعل ها به راه رفته افسردند
به دانشگاه چشمانت ورود غیر ممنوع شد
حضور قصه ام خط خورد و مشق دیگری آمد
مسافر ماند و حجمی مانده از درس دبستانت
+ نوشته شده در
3 Dec 2012ساعت ۱۲:۸ ب.ظ توسط داود عرفان
|
آهای پیامبران سکوت
تارهای صوتی ام به
خارش افتاده اند
تا تندیس سکوت مقدس
تان را
با فریاد گناه درهم
شکند!
_
باکی نیست که محکومم کنید
ترسی نیست که به سخره ام بگیرید
من به قیمت بد نامی
معصومیت نسل سوخته ام
حیثیت ام را به قمار
می زنم
تا سکوت روشنگرانه
تان! را
با سوتکی در هم شکنم
و فلسفه ای تازه
بنیان نهم
که " فریاد می کشم پس هستم"
_
آهای پیامبران سکوت
آب های راکد جویبار
تان را
چگونه تحلیل کنم؟
که به H2O آبهای سرزمین تان مشکوکم
اینجا کیمیا در جا می
زند
که حاصل الکترولیز آب
دوهایدروجن و یک
اکسیژن است
آب های باور تان را
در
آزمایشگاه اندیشه ام تحلیل کرده ام
آب جویبارهایتان آلوده
است
ترکیب از عناصر ترس و
تظاهر...
_
آهای پیامبران سکوت
می شود ایمان را
فریاد کشید
در جویبار زلال حقایق
می شود از کربن بازدم
سکوت
ناب ترین الماس فریاد
را بیرون کشید
تا پنجره ای را
بگشاییم
در سرزمین که ایمان
حبس است!
+ نوشته شده در
2 Dec 2012ساعت ۹:۱۳ ب.ظ توسط داود عرفان
|