این روزها حوصله ی خودم را هم ندارم. هر چند من همیشه از نومیدی متنفر بوده ام وامید را چراغی فراراه تاریکی های اندوه زندگی در دست داشته ام ؛ اما نمی دانم چرا گاهی در جاده ای حرکت می کنم که به بادیه های یأس ختم می شود.
این من تنها نیستم که چنین احساسی دارم ، بلکه بسیاری از دوستانم چنین می اندیشند.
دیری است که از قلم هم بریده ام . نوشتن که تنها مونس شبهای دلتنگی من بود دیگر چنگی به دل نمی زند و شعر آن یگانه پناه لحظات پریشان احوالی دیگر سراغی از ما نمی گیرد گویی او هم از ما قهر کرده است .
خزان هم با تمام زیبایی هایش نتوانسته درمن تحولی ایجاد کند و برگریزان این فصل زیبا دیگر برایم نقش های بدیعی را به تصویر نمی کشد. به امید باران چشم بر آسمان دوخته ام شاید بارش نم نم باران احساس خفته مرا بارانی کند و بار دیگر سخن از سر گیرم .
اکنون که گلوی خامه را سخت می فشارم تا قطره ای بیشتر تراوش کند و کمی با شما بیشتر باشم به آینده ای مملو از امید و احساس برای همه مان می اندیشم .
این روزها ، روزهای امساک احساس من است پس تا افطاری دیگر چشم بر راهتان می گذارم.
