ناجوهای کویری | ۱۳۹۰/۰۹/۲۲ - ۱۳۹۰/۰۹/۳۰







ناجوهای کویری

اجتماعی ، فرهنگی ، ادبی

و زندگی مدرسه است ! آن روز که چشم گشودم پدر راه جاده ی سرخ خویش گرفت و به من آموخت که آزاده باید زیست. مادر مرا در کوچه های زندگی پا به پا برد و به من آموخت که زیر و بم زندگی را پای برهنه بهتر می تواند حس کند او به من آموخت که از خود مایه بگذارم و چون جویبار پیچ و خم حیات را درنوردم.
سالها گذشتند و من در مکتب سواد زندگی را آموختم که خدایم را از دریچه نشانم دادند و من فقط از ترس او با آب سرد وضو می گرفتم و هیبت پولیس را در او می دیدم.مهاجرت معلم دیگرم بود که به من سبق هویت داد. من هویتم را در آن درامه های تحقیر یافتم .
شبهای ستاره ریز کویر خدایم را از پنجره برایم نمایاند و شریعتی دستم را گرفت تا از کاریز کویر به سرچشمه ی امید پا گذارم. در آن کویر بود که دکتری روحم را جراحی کرد و به من درس انسان بودن آموخت. او بود که مرا چون کودکی گمگشته از دنیای انزوای خودم به صحنه ی های زشت و زیبای زندگی آشنا کرد تا خود در میان پاکی و لجنزار زندگی بسازم.
آن یکی به من عشق را آموخت تا عصای دستم در میدان های سخت آزمون حیات باشد و دیگری عشق به میهن را در وجودم پروراند. سروش از دروازه ی دیگری راهی برایم گشود که مولانا را بشناسم و عشق و انسانیت را . و یادم داد که چگونه از پشت بام خدایم را بنگرم.
روزها گذشتند سالها گذر کردند و تو امروز به من می آموزی که می توان برای دیگران هم زیست تو بمن می فهمانی که زندگی برای شادی دل دیگران چه لذت بخش است !

+ نوشته شده در 15 Dec 2011ساعت ۴:۴۶ ب.ظ توسط داود عرفان |