و
زندگی مدرسه است ! آن روز که چشم گشودم پدر راه جاده ی سرخ خویش گرفت و به
من آموخت که آزاده باید زیست. مادر مرا در کوچه های زندگی پا به پا برد و
به من آموخت که زیر و بم زندگی را پای برهنه بهتر می تواند حس کند او به من
آموخت که از خود مایه بگذارم و چون جویبار پیچ و خم حیات را درنوردم.
سالها گذشتند و من در مکتب سواد زندگی را آموختم که خدایم را از دریچه نشانم دادند و من فقط از ترس او با آب سرد وضو می گرفتم و هیبت پولیس را در او می دیدم.مهاجرت معلم دیگرم بود که به من سبق هویت داد. من هویتم را در آن درامه های تحقیر یافتم .
شبهای ستاره ریز کویر خدایم را از پنجره برایم نمایاند و شریعتی دستم را
گرفت تا از کاریز کویر به سرچشمه ی امید پا گذارم. در آن کویر بود که دکتری
روحم را جراحی کرد و به من درس انسان بودن آموخت. او بود که مرا چون کودکی
گمگشته از دنیای انزوای خودم به صحنه ی های زشت و زیبای زندگی آشنا کرد تا
خود در میان پاکی و لجنزار زندگی بسازم.
آن یکی به من عشق را آموخت تا
عصای دستم در میدان های سخت آزمون حیات باشد و دیگری عشق به میهن را در
وجودم پروراند. سروش از دروازه ی دیگری راهی برایم گشود که مولانا را
بشناسم و عشق و انسانیت را . و یادم داد که چگونه از پشت بام خدایم را
بنگرم.
روزها گذشتند سالها گذر کردند و تو امروز به من می آموزی که می
توان برای دیگران هم زیست تو بمن می فهمانی که زندگی برای شادی دل دیگران
چه لذت بخش است !
+ نوشته شده در
15 Dec 2011ساعت ۴:۴۶ ب.ظ توسط داود عرفان
|