تقدیم به استاد گرانقدر هادی خردورز جویا
نسل سوخته
سلام
امشب برای تو
گره های ناگشوده ی دل را وا می کنم
تا درد نسل سوخته ای را مشترکا فریاد کشیم
که ما داغ ننگین خلقت بر روی زمینیم
که کبوتر را باور داشته ایم.
و چکاوک را ستوده ایم
تا بهار را به همگان هدیه دهیم .
امشب می خواهم
بنویسم
بگویم
بسرایم
…
به من بگو
شایع ترین درد تفکر را
با کدامین پانسمان مرهم بنهم
وقتی اندیشه را بازداشت می کنند
و تدبر را به بند می کشند
تا لشکر خفاش ها
برای همیشه فضای تاریک شهر را
مانور دهند.
انبوه خفاش ها هرگز
دلم را نلرزانده اند که حتی
نور کم سوی لامپ برق هرات
هزاران خفاش را کافی است
اما دلم برای همه مان می سوزد
برای تو
برای من
برای او
و برای همه مان که سکوت را تمرین می کنیم
تا بلندترین فریادی باشد
بر بلندای حقیقت
...
ما مجرمیم
که چشمه های خروشان وطنی را
باور کرده ایم
و به لجن برکه های صادراتی چشم ندوخته ایم
تا زلالی را به رخ همگان بکشیم
ما مجرمیم
که از متن به حاشیه های نفرت انگیز
سفر نکرده ایم .
و گنهکاریم
که پرستو را باور داشته ایم
مجرمیم که
بر صفحه ی زیبای باورمان
( که از حجم مهربانش
آیه های پاک رحمت را
همدم جانمان ساخته ایم )
ناسخ و منسوخ نفرت را نیالوده ایم !
…
آنجا که جولانگه سیمرغ خرد و دانش است
و بینش و تفکر
کلاغ های زشت معصیت خانه کرده اند
تا هر صبحگاه اذان نفرت را در گوش جانمان
زمزمه کنند
ما مجرمیم
که به اذان خانه ی همسایه لبیک نگفته ایم
و تنها اذان بلال خودمان را باور داشته ایم .
آری ما مجرمیم
مجرم
مجرم
مجرم
...
دوباره سلام
و درود بر تو
درود بر من
درود بر او
و درود برما
که چراغ شب را به لشکر تزویر
حتی عاریه هم نداده ایم !
