تبليغاتX

ناجوهای کویری







ناجوهای کویری

اجتماعی ، فرهنگی ، ادبی

عید مبارک !

باز روزی نو فرا می رسد و عیدی دیگر !

امسال عید قربان برای من از جذابیت زیادی برخوردار نیست وشاید هم برای بسیاری از هموطنان و به ویژه همشهریان فراهی ام.

حمله انتحاری چند روز پیش که صدها خانه را به ماتم نشاند و بیست و چهار شهید و چهل زخمی برجای گذاشت ؛ عید را به ماتمکده مبدل خواهد کرد.

برای من که یکی از دانش آموزان دوران معلمی ام و دیگر کارآموزی فقیری را در برنامه ملی انکشاف مهارت ها از دست داده ام این روزها خیلی سخت گذشت و طبعاً عید هم سخت تر خواهد گذشت!

نمی دانم آنانی که طرح حمله بر ساجق فروش و کیله فروش و کریدت کارت فروشهای یک شهر برنامه ریزی می کنند نزد خدای عادل چه جوابی خواهند داشت ؟

هرگز نمی توانیم اندوه بزرگ آن معلم فقیری که یک فرزند ساندویچ فروش دوره گردش را از دست داده و فرزند دیگرش به سختی زخم برداشته را درک کنیم.

روزهای مهاجرت همیشه شعر استاد خلیلی را زمزمه می کردم

شب عید است زان شهر تب آلود             زشادی بر نمی آید صدایی

در این ماتمسرا دودی نبینی                 به جز آه یتیمی بی نوایی

...

و سالهای بعد هم که این شعر را از یاد برده بودم و خوشحال بودم که شاید دیگر صدای بینوایان را نشنویم

اما امسال باز هم این این شعر با فرارسیدن عید برزبانم خواهش زمزمه شدن دارد...

+ نوشته شده در 25 Nov 2009ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط داود عرفان |

سلامی به بالاترینی ها

بالاترین از جمله سایت های محبوب فارسی زبان هاست . در این سایت بر خلاف دیگر سایت ها افغان ها هم جایگاه خوبی دارند و اخبار افغانستان هم خوب داغ می شود!

امروز بهترین لینک این سایت خبری در مورد کودک افغانی است که سه سال متوالی با معدل بیست نتوانسته از صنف سوم به صنف بالاتری ارتقا نماید.

این خبر برایم خیلی دردآور بود. منی که با یادآوری دوران مهاجرت از ایران خاطرات تلخ تحقیر و توهین همزبانهای خودم را مرور می کردم. این خبر یک بار دیگر مرا به سالهای تحصیل ایران و خاطرات سیاه و سپید آن دوران برد.

وقتی نظرات دوستان ایرانی را خواندم خیلی جا خوردم. همه آنان این عمل را تقبیح کرده بودند به جز تنی چند.

اینهمه همدردی دوستان ایرانی برای من شگفت مینمود. اشک در چشمانم حلقه زده بود هم برای کودکی که از مکتب به خیابان می گریزد و دست فروشی می شود تا مدیر آن مکتب در تاریک خانه های تبعیض بدنام باقی بماند و هم برای همنوعانی که همدردی هایشان به من امید بخشید که به همزبانهای ایرانی ام دیگرگونه بیندیشم.

+ نوشته شده در 22 Oct 2009ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط داود عرفان |

این روزها

این روزها حوصله ی خودم را هم ندارم. هر چند من همیشه از نومیدی متنفر بوده ام وامید را چراغی فراراه تاریکی های اندوه زندگی در دست داشته ام ؛ اما نمی دانم چرا گاهی در جاده ای حرکت می کنم که به بادیه های یأس ختم می شود.

این من تنها نیستم که چنین احساسی دارم ، بلکه بسیاری از دوستانم چنین می اندیشند.

دیری است که از قلم هم بریده ام . نوشتن که تنها مونس شبهای دلتنگی من بود دیگر چنگی به دل نمی زند و شعر آن یگانه پناه لحظات پریشان احوالی دیگر سراغی از ما نمی گیرد گویی او هم از ما قهر کرده است .

خزان هم با تمام زیبایی هایش نتوانسته درمن تحولی ایجاد کند و برگریزان این فصل زیبا دیگر برایم نقش های بدیعی را به تصویر نمی کشد. به امید باران چشم بر آسمان دوخته ام شاید بارش نم نم باران احساس خفته مرا بارانی کند و بار دیگر سخن از سر گیرم .

اکنون که گلوی خامه را سخت می فشارم تا قطره ای بیشتر تراوش کند و کمی با شما بیشتر باشم به آینده ای مملو از امید و احساس برای همه مان می اندیشم .

این روزها ، روزهای امساک احساس من است پس تا افطاری دیگر چشم بر راهتان می گذارم.

+ نوشته شده در 7 Oct 2009ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط داود عرفان |

سلام دوستان

عید سعید فطر بر همه تان مبارک باد.

+ نوشته شده در 20 Sep 2009ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط داود عرفان |

صدای پای خزان

باز هم تابستان به سر آمد و صدای پای خزان از دورها شنیده می شود. خزان برای من تداعی کننده ی خاطرات سیاه و سفید بسیاری است . این فصل برگ ریزان زیبایش را چون تابلویی زیبا در کوچه و گذر به نمایش می گذارد و من هم برگریزان روحم را به تماشا می نشینم . نمیدانم چرا در این فصل اندوهی زیبا سراپای وجودم را فرا می گیرد؟ همیشه در این فصل شعرهای خوبی می سرایم . فکر می کنم حالت بهتری دارم .احساسم دنیا را زیباتر تفسیر می کند!

می گویند در خزان مناظر نزدیکتر دیده می شود. صداها هم بهتر شنیده می شوند . بیاییم خودمان را بهتر ببینیم و صدای فطرتمان را هم بهتر بشنویم !

آیا ما همان کسی هستیم که خودمان می خواهیم ؟

 

+ نوشته شده در 11 Sep 2009ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط داود عرفان |

سخنی با داکتر عبدالله عبدالله

دومین دوره انتخابات افغانستان با حضور بیش از چهل نفر کاندید توانست که تبعات مثبت و منفی فراوانی را برای آینده ی این کشور به جا گذارد. نامزدانی با اندیشه های متفاوت و گاه متضاد در طول دو ماه تبلیغات انتخابات و با شعارهای رنگارنگ در بازار انتخابات افغانستان به ارایه اجناس انتخاباتی شان دست زدند. آن از ما بهتری که بجز خود و چند شخصیت به اصطلاح مطرح در این کشور کسی را به پشیزی نمی خرد و با مکارکی به دموکراسی تظاهر می کند به سران قبایل تمسک می جوید و بدون پروا آرای ملت مظلومی را تقلب می کند که سالهاست جز خدا پناهگاه امنی نمی یابند.

او و اطرافیانش که خود را ولی نعمت ملت مظلوم ما می دانند تنها راه خدمت!! به مردم ما را تقلب گسترده در انتخابات می بینند . آنان به خود حق می دهند زیرا به نظر آنان این ملت به بلوغ نرسیده و آنانند که باید به این ملت کودک سبق سرنوشت بیاموزند!!

دیگری که افغانستان را چون سرزمینش آمریکا فرض کرده  و مشاور انتخاباتی اش مشاوره های امریکایی می دهد و هزاران بار حریف را به مناظره طلبید و در روز مناظره با دوست قدیمی اش فقط تعارفات معمولی داشت شاید حالا فهمیده باشد که اینجا کجاست مردم کجایند؟؟

دیگری که در سرزمین فلک زده ی ما کسی جز خودش را با سواد نمی داند و اندیشه فتح شهرهای کشورهای همسایه دارد و به قول دوستی جومونگ وار به فکر ایجاد چوسان قدیم است و کماندو وار رییس جمهور ترور می کند و خودش را گاندی خطاب می کند راه درازی دارد که بداند که اداره یک ولسوالی هم از اندیشه هایی چون او بر نمی آید چه رسد که کشوری با پیچیدگی های افغانستان را اداره کند.

اما درین میان مردی قدبرافراشت که موجی از امید را در دل پیر و جوان بر انگیخت و هر جا که رفت همگان به گرد شمعش چون پروانه گردیدند و موج آبی را برای رسیدن به آینده ای روشن در کشوری که همه چیزش به سیاهی می ماند ایجاد کردند.

این مرد که با مردم به آرامی سخن گفت و دردهای دلشان را بیان کرد کسی نیست جز داکتر عبدالله عبدالله !

شاید کمتر شخصیتی در این کشور با صداقت او توانسته که مردمان افغانستان را با قومیت های و مذاهب گوناگون و گاه اندیشه های متفاوت خویش گرد هم آورد. شاید کسانی با خدعه و نیرنگ ومعامله چند روزی رهبر ملی بودن را یدک کشیدند اما هیچگاه از حریم معامله در متن جامعه حضور نیافتند.

اما زنان و مردان این کشور موج آبی امید را در وجود او یافتند. در همه جا از او گفتند برای او به هردری در زدند تا کفه ترازو را به نفع اندیشه های والایش سنگین کنند.

من یقین کامل دارم که این موج آبی که خودجوش از میان جوانان نومید این سرزمین سربرافراشته است می تواند آینده ای نیکو برای این کشور را رقم زند به شرطی که ناخدای این کشتی آبی سرنشینانش را در میان موجهای خروشان اقیانوس های تحولات این کشور تنها نگذارد.

حال که انتخابات به پایان رسیده و حاکم مطلقه و یارانش می خواهند به هر طریق ممکن برای پنج سال دیگر بر گرده این ملت سوار شوند روزنه های امید را هم مسدود کرده اند تا دیگر کسی به نور نیندیشد و حکومت تریاک و اختطاف و ارتشا را لایق ملت مظلوم ما می دانند سخن من با مردی است که برای دو ماه توانست روزنه هایی از امید بگشاید.

من حتم دارم که داکتر عبدالله با درک اوضاع شکننده این کشور مجبور می شود که جام زهر دیگری را به خاطر ملتش بنوشد. و از او هم به غیر از این انتظار نباید داشت . چون روزگاری که حاکمان خودخوانده امروزی در عیش و عشرت در فرنگستان غرق بودند داکتر و یارانش در میان خون و آتش و باروت از کیان این مملکت در برابر تجاوز سرخ و سیاه پاسداری کردند.

و امروز باز هم مادر وطن چشم به راه فرزندان اصیلش است که بر زخم هایش مرهم نهند.

ولی نعمتان خودخوانده روزی بار و بندیل را به سوی سرزمین آرزوهایشان ( غرب ) برمی بندند و این سرزمین بار دیگر به فرزندان واقعی اش تعلق خواهد گرفت.

اما سخن از موج نوی است در کشور ما تازگی دارد. این موج آبی که خود جوش توسط جوانان افغان راه اندازی شده مرزهای قومی و مذهبی و منطقوی را درنوردیده است .

جناب داکتر عبدالله !

این موج به حمایت به شائبه شما نیاز دارد . روزنه های امید را بر روی این موج باز بگذارید . اگر رییس جمهور ارگ نشین نمی شوید مطمئن باشید که محبوب ملیونها قلب این کشور شده اید.

پس رسالت تاریخی خویش را فراموش نکنید که فرصت طلایی برای مرهم گذاشتن بر زخم های جسم و روح و روان این ملت تنها با رهبری خردمندانه شما امکان پذیر است .

 

+ نوشته شده در 23 Aug 2009ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط داود عرفان |

رمضانی دیگر

سحرگاه اولین شب رمضان است . سفره سحری که چیده می شود  یکهو

اشک در چشمانم حلقه می زند به سرعت به بیرون پناه می برم و چشم

بر آسمان می دوزم . قطره اشکی به سرعت از چشمم بیرون می جهد

نمیدانم چرا گریه ام گرفته است . آیا این اشک شوق است که به استقبال

رمضان فرش زمین می گردد یا اشک ندامتی از غفلت های یک ساله

است که شرم گونه بر زمین می چکد؟

همیشه باورم این بوده است که رمضان از جنسی دیگر است . هوایش

بوی بهشت می دهد و سحرگاهانش لحظه های جهانی برتر را به

تصویر می کشد. لحظات افطارش هر انسان روزه داری به این تفکر وا

میدارد که این رمضان هوایی دیگر دارد.

و باز هم ماهی دیگر است . همه جا شمیم خوش بوی یار فضا را آکنده

است . و باز هم این منم مردی وامانده در نیمه راه های سرگشتگی

باز هم سر بر آستان او می سایم و از او مدد می جویم و زمزمه های

دلتنگی ام را تقدیم درگاه او می سازم که او پناهگاهی عظیم است که در

بر او هیچ وامانده ای احساس بیکسی نمی کند.

رمضان مبارک !

 

+ نوشته شده در 22 Aug 2009ساعت 5:27 قبل از ظهر توسط داود عرفان |

دل نوشته

یکی از دوستانم هشدار داده که اگر سیاسی بنویسی حتی از یک نظر خشک و خالی هم محروم می شوی و من تنها حرف های دلت را می شنوم چون از سیاست بیزارم.

نمی دانم چرا این روزها نمی توانم از دل خودم بگویم که دل هم اسیر هزاران رنگ و بوی است که این روزها شامه ها را می آزارد. شاید برای خیلی ها این اعتراف سخت باشد که خویشتن را ملامت نمایند اما من با جرأت می گویم که دیگر آن انسان سابق نیستم . من که هزاران آرزوی خدمت به کشور و مردمم را در سر می پروراندم و میخواستم مردمان زمستانی را آشیانه ای گرم بخشم اما اکنون درمانده ترینم .

نمیدانم که اگر قاضی عادل مرا به پای میز محاکمه می کشید من چه جوابی داشتم جز اینکه عملکردم را معلول شرایطی توجیه کنم که خودم هم یکی از سازندگان این شرایطم .

از دل چه بنویسم که خود از خجلت سر به بیابان می زند!!

+ نوشته شده در 5 Aug 2009ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط داود عرفان |

برای او می نویسم !

برای او می نویسم شاید بخواند که هنوز هم بوی باران از دورها شنیده می شود. شاید خویشتن را حبس خانه ی شیشه ای خویش ساختن کار بزرگی نباشد اما دل را به دریا سپردن عزمی عظیم می طلبد.

من نه عاشقم و نه نامه ای عشقی می نویسم اما خاطرم سخت آزرده است که در آن سوی مرزهای میهنم هم سخنی لب از سخن فرو بسته است و درد جانکاه هجرت به اضافه دهها درد دیگر افغان بودن قلبش را به سختی می فسرد.

قول داده بودی که همیشه پای سخنم می نشینی و هرگز نوشته هایم را از یاد نخواهی برد هر چند نشانی از تو بر جا نماند اما نمی دانم باز هم این نوشته را می خوانی یا نه اما می نویسم باز هم برای تو...

می دانم که گاهی اقیانوس های اندوه ماهی های قزل آلا را بدون طیب خاطرشان بدون مدارا در جذر و مدهایشان به این سو و آن سو می کشانند. و این ماهی است که باید تصمیم بگیرد که می خواهد بماند یا نه !

اگر می خواهی بمانی پس ماهیی باش که تمام اقیانوس های دنیا وطن تواند و تمام جذر و مدهای دریاها قابل تحمل و شکست پذیر!

نمی خواهم ناصح باشم که از اندرزهای سعدی وار خوشم نمی آید. این سیاهه را به این سبب رقم می زنم که میدانم تو خود بر جای نشسته ای و نمی خواهی برخیزی.

از تو انتظار دارم که یک بار دیگر کودکان مهاجر وطن را پناهگاه امنی باشی حتی با یک لبخند!

می خواهم بار دیگر قلم بر دست گیری و بنویسی نه مثل همیشه برای خودت ! بلکه برای من ، او  و ما !

شاید به این نوشته بخندی و زمزمه کنی که دل خوش سیری چند ؟ اما من برخلاف سهراب آن ماهی دلنشین دریای ادب بر این باورم که دلخوش خروار خروار است اما باید طالبش باشی !

عزیز !

نمی دانم پاسخم را می دهی یا نه ؟ اما خودت می دانی که برای سکوتت نگرانم که سکوت پرواز کبوتر را مجال نمی دهد .

بر من ببخش !!

+ نوشته شده در 20 Jul 2009ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط داود عرفان |

روشنفکران افغان به ملت ما چه جواب می دهند؟

 

مرحوم علی شریعتی هرگاه از روشنفکران کشورش یاد می نماید ، آنان را نیمه روشنفکر می نامد. نمیدانم به روشنفکران افغان چه باید خطاب کرد؟ اصلا آیا ما در افغانستان همان نیمه روشنفکر داریم؟

انتخابات جدید افغانستان و آرایش های سیاسی آن به خوبی نقاب از پرده ی روشنفکرانی بر می دارد که اینجا و آنجا از روشنفکری دم می زنند وبرای ساختن یک جامعه مترقی گلو پاره می کنند!

هفت سال پیش جناب کرزی با شعارهای دموکراسی و ترقی به میدان آمد و همه به این فکر افتادند که افغانستان نوین با روشنفکران از فرنگ برگشته ، در حال شکل گیری است و آینده ای طلایی در انتظار ملت رنج کشیده ی افغان است . همگان بر این باور بودند که برای همیشه قبیله گرایی از این کشور رخت بر می بندد و رعیت جایش را به شهروند خواهد سپرد. اما در عمل نه تنها اینگونه نشد که اوضاع از گذشته هم بدتر گردید. در این میان مردم به شعار چند روشنفکر دل خوش کرده بودند و فکر می کردند که آنان راه حلی بدیع برای نجات کشور از این بن بست پیدا خواهند کرد. آقای اسپنتا به عنوان سردمدار روشنفکران افغانستان طلایه دار شعار ایجاد جامعه ای مترقی بود. اما گویا به نظر جناب اسپنتا مسند وزارت خارجه بیشتر از هر اقدام دیگری در ایجاد یک جامعه مترقی مثمر ثمر بود و گلاویز شدن با پارلمان و زیر پاگذاردن قانون کشوربرای ایشان از نمونه های عملی یک جامعه ی مترقی به شمار می رفت !

حکومت ناکام آقای کرزی و استعفای آقای جلالی از وزارت داخله و انتقادهای گاه و بیگاه او از دولت ناکارآمد کرزی ، بارقه ای از امید در دل مردم کشور را روشن کردکه گویا جلالی صاحب همان گمشده ی افغانستان است . استعفای او در دل مردم افغانستان محبوبیتی را برای او فراهم آورد . زمانی که سخن از احتمال کاندیداتوری اش به میان آمد مردمان بسیاری ، بطور خودجوش برایش کمپاین راه انداختند . حتی مردمان قریه های دور صلح و دوستی و برادری را با آمدن او همراه کرده بودند. اقوام مختلف کشور بدون در داشت قومیت جلالی برایش کمپاین می کردند. او می رفت که به یک رهبر ملی تبدیل شود. اما در آخرین روز انتخابات نامی از جلالی به میان نیامد. خیلی ها که به او امید بسته بودند  دیگر سرگردان مانده اند که چه کنند. شایعاتی که اینجا و آنجا شنیده می شود که جلالی در یک معامله چون دیگران با رییس جمهور کنار آمده ، همه را بهت زده کرده است . آیا واقعا می توان باور کرد که جلالی با آنهمه شعارهای انتقادآمیزش ، در خط اخر با وعده مشاوریت امنیت ملی رییس جمهور این چنین دست به معامله بزند؟

معامله گری های روشنفکران با کاندیداهای ریاست جمهوری برای مدت زمان مدیدی آنان را در جایگاهی قرار خواهد داد که شایسته ی چنین عنوانی نخواهدبود.

      

+ نوشته شده در 9 May 2009ساعت 12:56 بعد از ظهر توسط داود عرفان |